تبليغاتX
آبجی صبا دوستت دارم

آبجی صبا دوستت دارم

تــورا بـا تیــشه ی عشـقم میـان مـرمـر قلبــم تـراشیدم...از آن پـس هـم تـورا چـون بــت پــرستیــدم

دلم.........

دلــم برات تنـــگ شده

صبــــــا


+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 19:46  توسط دیوونه ی صبا  | 

توکجایــــــی

تو کجایی که ببینی دارم این گوشه میمیرم


ولی حتی وقت مردن باز سراغتو میگیرم

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 14:49  توسط دیوونه ی صبا  | 

سلام

سلام

سربازيم...وقت نميكنم ديگه مطلب بزارم

اما سر ميزنم تا وقتي كه مرخصي هستم

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 10:36  توسط دیوونه ی صبا  | 

این شعر و یکی دو سال پیش واسه آبجی صبام گفته بودم

باور

سلام گل آرزوهام میخوام باهات حرف بزنم

از حال و زندگیت بگو هنوز تنها کست منم؟

چه میکنی با زندگی؟از دل پاکت چه خبر؟

راست چی شد رفتی یه روز؟ قرار نبود بری سفر

برات بمیرم گل من این روزا کی همدمته؟

درد دلو به کی میگی؟یا کی شریک غمته؟

یه وقت نبیبنم که غمی باز توی چشمات بشینه

چشمای مهربون تو نباید اشکـو ببینه

راستی بگو دلت هنوز یه زره تنگ میشه برام؟

من اسمتو داد میزنم راستی بگو میاد صدام؟

دل تنگه باز حسین تو نمیدونی چقدر زیـــاد

یکی از تو خبر داده گفته همین روزا میـــاد

نمیدونی که این روزا چه بیقراره این دلم

واسه دیدن روی تو هر جا بگی برو میرم

باور نمیکنم یعنی همین روزا میبینمت؟

راستی خودت قرار بزار کجا بیام به دیدنت؟

فقط بیا یه روز گلم دیگه نمیزارم بری

اصلا نمیشه حالا که اینقدر دوست دارم بری

آخ نمیدونی نازنین دوریت چه سخته واسه من

قسم میدم تورو دیگه حرف جدایی رو نزن

آخه میدونی جز تو من عشقی ندارم عزیزم

تو لب تر کن و بعد ببین چجور دلو پات می ریزم

تو عشق من همیشه باش کنار قلب بی کسم

به خدا بی تو مهربون به دنیا هم نمی رسم

من اینجا در کنج قفس منتظرم تا تو بیای

بیا اگه دوسم داری بیا اگه منو میخوای

صبای مهربون من بیا که بد تنــگه دلــم

واسه تو این دل که کمه بیشتر از این باید بدم

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 12:40  توسط دیوونه ی صبا  | 

درد دل

میدونم ناراحت میشی ولی باید بگم...........

دلم خیلی برات تنگ شده خیلی

دلم برای اون روزایی که میتونستم ببینمت و باهات حرف بزنم تنگ شده

دلم واسه اون روزایی که دوسم داشتی و باهام مهربون بودی تنگ شده (البته تو همیشه مهربونترین آدم دنیای منی)

دلم واسه چشمات تنگ شده.....چشمایی که وقتی تووش زل می زدم دلم می لرزید...دستام یخ میزد...بدنم می لرزید

دلم برای خندیدنات تنگ شده...خنده هایی که آرومم میکرد...دنیارو بهم هدیه میداد

دلم برات تنگ شده....واسه اون روزای خوب و قشنگ...اون اس ام اسات.....اون دوست داشتنات...اون روزایی که حس میکردم      عاشقمی      حس میکردم من تنها کسیم که تو دوست داری

اون روزایی که حس میکردم من عشق اول و آخرتم

دلم برات تنگ شده

واسه اون روزایی که عاشقونه برات شعر میگفتم...

دلم برات تنگ شده

دلم خیلی برات تنگ شده صبـــا.....

وای چقدر به زبون آوردن اسم تو آرومم میکنه

وای چقدر دلم میخواد تو دوباره روبروم بشینی و من بهت نگاه کنم...تو بخندی، اذیتم کنی، عصبانی بشی، مهربونی کنی، داد بزنی، بزنی تـــو گوشم

واااای چقدر دلم برات تنگ شده

کاش حرفای عاشقونمو اون موقع بهت میزدم...البته اون موقع هم گفتم اما نفگتم با من بمون.... نگفتم تنهان نزار.... نگفتم بی تو میمیرم

کاش.................

چقدر دلم برات تنگ شده صبا

کاش بدونی چقدر دلتنگتم

دیگه نیستی پیشم نمی بینمت....غصه دارم....بیقرارم.... اما فقط میتونم همین یه جمله رو به زبون بیارم و بگم...

دلم برات تنگ شده صــبـــا

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 10:50  توسط دیوونه ی صبا  | 

سالگرد تنهایی

رفتیو اســم آشنات همیشه رو لــب مـنه

چند حرف اسم خوب تو دعای هر شب منه

 

مهتاج باتو بدونم تو غرق خواهشم بکن

دلــم گرفته خوب من بیـا نوازشم بکن

 

مهم نبود برای من که تو با من چه می کنی

بیا ببین برای تو من با خودم چـه می کنم

 

تــــو آسمون خاطرات ستاره پر پر می کنم

سالگـرد تنهاییمو با خیال تو سـر می کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 9:24  توسط دیوونه ی صبا  | 

حـــق مــن نیــست

ثانیه به ثانیه تو ازم دور میشی

چرا خورشیدک من داری کم نور میشی

ثانیه به ثانیه لحظه های بی طپش

بزار اشکام بریزن دست رو گونه هام نکش

این جدایی به خدا حق من نیست

گریه های بی صدا حق من نیست

مرگ این خاطره ها حق من نیست

این غم بی انتها حق من نیست

آه خـــــداااااااااااااااااااااااا

این جدایی به خـــــدا حق من نیست

گریه های بی صــــدا حق من نیست

مرگ این خاطره هـــــا حق من نیست

این غم بی انتهــــــا حق من نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 16:49  توسط دیوونه ی صبا  | 

نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرو بمـــــــــــــــــــــــــــــــــون

چرا حس میکنم هستی کنارم

چرا این رفتنو باور ندارم

چرا گم میکنم روز و شبامو

چرا حس میکنم داری هوامو

چرا هستی میون خواب و رویام

چرا پر میشه تــــو هُرم نفسهام

 

دارم نفس نفس نبودنت رو کم میارم

میخوای بری تورو به این ترانه می سپارم

ولی نـــرو  نـــــرو بمـــون

نرو که جز تو چاره ای به جز خودت ندارم

نرو بمون نرو بمون نرو بمون کنارم

 

آخه ترانه هام همش بهونتو میگیرن

اگه بری همه کهنه میشن بی تو میمیرن

اگه بری چشتمو پشت جاده جا می زارم

اگه بری خود بارون میشم برات می بارم

 

دارم نفس نفس نبودنت رو کم میارم

میخوای بری تورو به این ترانه می سپارم

ولی نـــرو  نـــــرو بمـــون

نرو که جز تو چاره ای به جز خودت ندارم

نرو خیال نکن که بی تو من دووم میـــارم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 10:51  توسط دیوونه ی صبا  | 

جرم من

قســم به عشقمون قسم هنــوز برات دلواپســم

قرار نبــود اینجوری شـه یهـو بشـی هـمه کســم

راستی چی شد چجوری شد اینجوری عاشقت شدم

شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خــودم

 

راستی چی شد...!؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 9:1  توسط دیوونه ی صبا  | 

انتظار....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 10:50  توسط دیوونه ی صبا  | 

چرا؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 10:33  توسط دیوونه ی صبا  | 

دلخوشی...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 7:32  توسط دیوونه ی صبا  | 

دوستت دارم...صـــبـــا

اینقدر تورو دوست دارم که هیچکسی کسی رو اینجوری دوس نداره

اینقدر برات میمیرم قد صد تا خوبی قد هزار تا ستاره

بی تو دلم میگیره وقتی نیستی کارم  انتظاره

اینقدر تورو دوست دارم که هیچکسی کسی رو اینجوری دوس نداره

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 7:32  توسط دیوونه ی صبا  | 

دوستت دارم

اینقدر دوست دارم بشنوی خندت می گیره

تو نگاه می کنی و دلم تــو چشمات می میره

دوستت دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 9:44  توسط دیوونه ی صبا  | 

باورش سخته هنوزم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 11:0  توسط دیوونه ی صبا  | 

سکـــــوت

حرفی واسه گفتن ندارم

جز سکــــــــــــــــــــــوت

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 9:13  توسط دیوونه ی صبا  | 

از یادت رفت.....

همه ی اون عشق و محبت حس این دل پاک من

 

چرا زیر سایه ی یک شب عشقمون از (یـادت رفـت)

 

گله دارم از تو خدایـــا چرا شد عشق از ما جدا

 

شب و روز از دوریش بسوزم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 8:23  توسط دیوونه ی صبا  | 

تموم شد....

 

ای کاش نمی دیدمش

 

ای کاش باهاش حرف نمی زدم ای کاش.......

 

خدایا این چه زندگی ایه؟؟؟

 

ای کاش عشقمو تـــو دلم نگه می داشتم و بهش نمی گفتم

 

ای کاش از غم عشق اون میسوختم و می مردم و بهش نمی گفتم

 

خسته شدم

 

خسته شدم

 

اونی که عاشقشم بهم میگه فراموشم کن

 

بهم میگه عشقتو فراموش کن و دیگه عاشق نباش....

 

خنده داه نه؟

 

میگه باید عشقتو فراموش کنی و دیگه عاشق نباشی

 

میگه باید دلتو سیاه کنی

 

میگه باید همه درداتو تــــو دلت بریزی و بیرون نیاری

 

واااااای چه دردیه

 

چقدر سخت و تلخه این زندگی

 

زنم نفرینم کرد و ازم متنفر شد.....

 

مادر و پدرم باهام بد شدن.....

 

دوستا و آشناهام یه جور دیگه باهام صحبت می کنن

 

چرا.....چون من در گذشته عاشق یه دختری شدم که...

 

که تموم زندگیم بود بدون اون نمی تونستم زندگی کنم

 

که هر بار می دیدیدمش اشک تـــو چشام جمع می شد و

 

دست و پاهام می لرزید

 

عاشق شدم و الان که ازدواج کردم باید عشقمو از یاد ببرم

 

باید دیگه عاشق نباشم

 

اونی که من عاشقش شدم و دوسش دارم بهم میگه...

 

دیگه نمی خوام ببینمت

 

بهم میگه من شوهر دارم و عشق تورو از یاد بردم

 

من..................

 

وااااای چرا این اشک لعنتی سرازیر نمیشه

 

چرا مثل یه بغض تــــو گلوم مونده

 

دیگه هیچی برام مهم نیست

 

دیگه زندگیم برام مهم نیست

 

میخوام پای عشقم بسوزم و خاکستر بشم...

 

میخوام تنهای تنها باشم

 

صبا: دیگه مزاحم تو هم نمیشم

 

دیگه اذیتت نمی کنم

 

دیگه تنها می مونم و با غم عشق تو سر می کنم

 

اگه یه روزی یاد من افتادی و دلت برام سوخت

 

یه سر به وبلاگم بزن

 

تمام زندگی من دیگه فقط همین وبلاگمه

 

 

دیگه زندگیم داره ته می کشه

از دلم پیاده شو آخرشه

نه بمون شاید بازم جون بگیرم

نه برو میخام که راحت بمیرم

نه پاشو که دیگه دوست ندارم

نه بشین سر روی زانوت بزام

نه نه نه بیــــــــــــــــــــــــــــــــــا بیا و دستامو بگیر

عشق من بیا تو هم با من بمیر

 

 

الهی خوشبخت بشی ای گل نازم

 

برو فکر منم نباش که هی می بازم

 

بزار تموم شه دیگه اشکامو نبینی

 

دوست ندارم سر مـــزار مـــن بشینی

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی 1389ساعت 10:54  توسط دیوونه ی صبا  | 

کاشکی چشمات مال من بود...

کاشی چشمات مال من بود

تــــو سرت خیال من بود

مث من که آرزومی

آرزوت وصال من بود

کاشکی دستامونو زنجیر می بستیم ما به هم

همه جا داد می زدیم که عاشقیم عاشق هم

 

(((کاشکی چشمات مال من بود)))

 

دیروز دیدمش

دیروز صبامو دیدم

وااای توو چشاش واسه لحظاتی زل زدم

دیوونه شدم

خراب شدم

حالم بد شد و نزدیک بود از حال برم

بعد چند ماه دیدمش

از دیرو تا حالا یه بغضی تــــو گلوم گیر کرده

داره دیوونم میکنه

میخوام گریه کنم

می خوام داد بزنم

دارم می میرم

خدایا کمکم کن

+ نوشته شده در  جمعه دهم دی 1389ساعت 11:18  توسط دیوونه ی صبا  | 

عاشقانه ای برای صبـــــا

طاقت ندارم ببینم کنارت اونو ... بدین به هم روز عروسی دستاتونو

نمیتونم حتی یه لحظه فک کنم بهش ... رو سفره عقد بشینی دستت توو دستش

توو دست من تیغه توو دستای تو حلقـــه ... نمیدونی این لحظه ها واسم چه تلخه

خدا خودت میدونی اون واسم عزیزه ... تیغ و رو رگهام میکشم خونم بریزه


صــبــــــا :

این شعر و این حرفا دقیقا حال و روز 1سال پیش منه
وقتی بهم گفتی داری ازدواج می کنی و باید از هم جدا بشیم
نمیدونی چی به روزگارم اومد.....اگه جرأتشو داشتم عروسیت برات عزا میشد
اما نه...اگه خودمو میکشتم عروسی تو خراب میشد و تو ناراحت میشدی
من که نمیخواستم تورو ناراحت کنم..پس این کارو نمی کردم
اصلا خودکشی فایده ای نداشت...باید زنده میموندم و عذاب میکشیدم
عذاب میکشیدم و حسرت میخورم که چرا.....چرا بهت نگفتم با من بمون
چرا بهت نگفتم بی تو میمیرم و دیوونه میشم
چرا نگفتم من عاشقتم صبـــــــــــا
چرا نگفتم بهت تو همه ی زندگی من، پیشم بمون
بمون تا باتو دیگه غم از دلم بره
بمون تا با تو دیگه دنیا رنگ خوشیشو بهم نشون بده
کاش....................
ولی حیف که بهت نگفتم
حالا باید با غم و غصه هام بسوزم و بسازم

امیدوارم اون بتونه تورو خوشبخت ترین آدم دنیا کنه
امیدوارم اون بتونه عاشق و دیوونت باشه
امیداوارم.....مثل من دوستت داشته باشه
آرزوی منم خوشبختیته

همه میگن که عجیبه اگه منتظر بمونم
همه حرافشون دروغه تا ابد اینجا میمونم
بی تو و اسمت عزیزم اینجا خیلی سوت و کوره
ولی خوب عیبی نداره دل من خیلی صبوره
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 8:27  توسط دیوونه ی صبا  |